ماجراهاي محل زندگي ام
یک سال و اندی می شه که قراره واسه گاز لوله کشی کنن تا به سلامتی ما هم مثل سایر مردم مرفه از نعمت گاز برخوردار بشیم، اما مثل اینکه گازی در کار نیست چون یک سال و اندیه که خیابونا مثل زمان جنگ شدن راستشو بخوای دلم برای آسفالت تنگ شده ، همه جا چاله چولس، زمستوناوقتی عجله داری می خوای بری جایی پات تا زانو که چه عرض کنم تا بالای ران می ره تو گل . اونوقته که دلت می خواد بری پیمانکارو تیکه پاره کنی یا حداقل بگی آقای ـ ش ـ دهیار محترم شما که خودت اینجا زندگی نمی کنی چطوری می خوای درد مردم و بفهمی ، مرد حسابی یه فکری کن حداقل پیمانکارو عوض کن ....

راستی می دونید دهیار چطوری انتخاب میشه؟ شورای محترم دهیار رو انتخاب می کنن ولی تو محل ما چون همه چیز قوم و قبیله ایه خوب قاعدتا یکی از اعضای خانوادشونو انتخاب می کنن و چه کسی بهتر از داماد یکی از اعضای شورا. می بینید که همه چیز، همان طور که باید، پیش می رود...
حالا که نزدیک انتخابات شوراها ست، آقای دهیار حسابی فعال شدن. واسه خونه ها پلاک می زنن ، اسم کوچه ها رو عوض میکنن ، اونم چه پلاکایی ، ما تو دهمون حداقل 17 پلاک 1 داریم یعنی هر کوچه از 1 شروع می شه. حالا اگه غریبه ای بخواد دنبال جایی بگرده رسما ... می گیره .معمولا اسامی شهدا رو واسه کوچه ها می زنن فقط نمیدونم محل زندگی پدر آقای دهیار که ظاهرا شهیدی نداره چرا اسم کوچه، محله شیراز ( ش) است !
یک کوچه هم که شهید داره به جای نام شهید، خیلی تصادفی و به طرز خنده داری اسم برادر شهید که هنوز در قید حیاته و اصلا شهید نشده رو میزنن و وقتی می ری و اعتراض می کنی، فقط می آن و اسم "محسن" رو خط می زنن و نام کوچه می شه : شهید "خط خوردگي" اسماعیلی.

بهتره از جاهای دیگه حرف بزنیم. ما تو دهمون یه مسجد جامع داریم به نام امام حسن عسگری (ع) که اخیرا بهش می گیم: "هتل عسگری "، آخه دو ماه پیاپی هر شب شام میدن. تازه سفره رو هم داخل مسجد می اندازن. خیلی عجیبه که برای نماز جماعت نهایتا 5 صف می آن، اما به محض اینکه سلام می دهی و سر برمی گردونی می بینی جمعیت کثیری داخل مسجد می شن. اصلا سخنرانی و نماز جماعت معنایی نداره. فقط کلوا و اشربوا و دیگر هیچ ...!
یادم رفت براتون از شغل شریف دزدی تو روستا بگم، این شغل که اخیرا طرفداران زیادی پیدا کرده یکی از پردرامدترین مشاغل روستاست . کار این کانون، به این شکله که هفته ای یکی دو شب وارد خانه های مردم می شن و پول و لوازم مورد نیازشانو می برن، همه می دونیم دزد کیه اما به خاطر اتحاد بیش از حد مردم و حق همسایگی هیچ کس نمیره لو بده. یادش بخیر عید قربان بود و ما داشتیم برمیگشتیم خونمون که ناگهان ماشینی رو دیدیم که به سرعت به طرف ما می آد- چقدر شبیه ماشین ما بود – و اتفاقا همون ماشین ما بود.و آقای دزد خیلی اتفاقی با صاحب ماشین برخورد کردند و ناگهان ایستادند و خواهرم جیغ کشید و دزده فرار کرد و پدرم رفت دنبالش اما پیدایش نکرد ، پلیس اومد و گفت: اگر پیداشون کردید خبر بدید ما دیگه باید بریم. به هر حال وظیفه پلیس، چیز دیگه ایه. مثل برقراری امنیت.مثل جلوگیری از قاچاق.
گفتم قاچاق و یاد یکی دیگه از مشاغل شریف روستا افتادم ، قاچاق هرویین ، تریاک ، کراک و مواد ضروری از این قبیل . این فرد که خودش حتی ذره ای آلوده نیست، تقریبا يك چهارم جوونای روستا رو آلوده کرده ،ایشون خیلی راحت، خرید و فروش می کنه و نیروی انتظامی هم سالی یکی دوبار ایشونو دستگیر میکنه و برای رضای خدا پولی دریافت می کنن، بعد هم ایشون با آزادی مطلق به کارشون ادامه می دن و دقیقا همه چیز مث بعضی کلیساهای اون ور آبه.
... و من 21 سال است که در میان این جمعیت زندگی می کنم و جای ما اینجا نبود و نمیدانم چرا تقدیر این شد که اینجا زندگی کنیم و بابای من سالی یکی دوبار میگوید : "خدایا من چه گناهی کردم که باید تو این خرابشده زندگی کنم!" و من تا چند سال پیش مدام غر می زدم که برویم ونمی دانستم که من و امثال من هستند که باید این روستا را آباد کنند ،نمی دانستم هرچه علم و ایمانم بیشتر شود بیشتر می توانم برای جامعه کوچک روستایی خود مفید و موثر واقع شوم، بیشتر می توانم جوانان را از چنگال اعتیاد برهانم.
و ما ماندیم ، ماندیم تا روستا را آباد کنیم
به امید آبادانی....
ما مشق غم عشق تو را خوش ننوشتیم