همین امشب بود که با کلی هرهر و کرکر می خندیدیم و می گفتیم به عزت و شرف لا اله الا الله  که یه دفه به م گفتم من این پیامک  و واست فرستادم( حضرت عزرائیل در هر شبانه روز  5 بار به  هرخانه  نگاه می کندو این 5 بار اوقات  پنجگانه نماز است  تا ببیند  آنها موقع نماز چه میکنند هر خانه ای که در آن به نماز در پنج وقت اهمیت داده شود حضرت عزرائیل شهادتین را تلقین صاحب آن خانه میکند[1]  . که ب گفت ینی چی ؟ گفتم ینی اقرار به توحید ونبوت زبانی نیست قلبیه و اونو به قلب تفهیم می کنه . که یه دفه یاد مرگ افتادم اونقدر سریع و ناگهانی  که بلند گفتم : نه خدایا خواهش می کنم ، نه نباید بشه.راستشو بخواید داشتم به این فکر می کردم که تا حالا تو این خوابگاه کسی نمرده و از اونجایی که بلند فکر کردم ، همه گفتن چی شده ؟ ها ؟ بگو دیگه قلبمون داره از جا در میاد بگو دیگه؟ گفتم بهشون! هول و ولای مرگ افتاد تو اتاق . اونقد که همه پا شدیم نشستیم ، اونقد که م گفت صدقه بذاریم، اون قد که از ترس می لرزیدیم، اونقد که بی خیال خواب شدیم و برق و روشن کردیم، اونقد که ر شروع به گوش دادن  به مداحی کرد ، اونقد که ب گفت : خیلی بی شعوری تقصیر توء حالا تا صبح خوابم نمی بره. اونقد که فهمیدیم هیچکدوم واسه مرگ آماده نیستیم، اون قد که فکر کردم اگه الان بمیرم چی میشه ؟ کجا می رم؟فهمیدیم چقد از مرگ دوریم و اون بهمون نزدیکه اونقد که قد یه پلک به هم زدنم فرصت نداریم یا خبر نداریم چی میشه یا می خواد بشه...

نشستیم به حرف زدن از مرگ گفتیم، از ترس از امید از گناهامون  از ادای استادا و کادر دانشگاه و در اوردن . اصلا چرا راه دور بریم از همین بچه های اتاق بغلیمون  از م که می گفتیم اخلاق نداره از ع که می گفتیم هیچی بارش نیست از....

نشستیم آدمایی رو که راجع بهشون حرف نزدیم و شمردیم اونقد کم بودن که حتی به 10 نمی رسیدن

همه این محاسبات فقط همین 5/3  سال دانشگاه بود  که طوماری میشد بلند و بالا و مانده ام با 18 سال قبل چه کنم....

حاسبوا قبل ان تحاسبوا.....


[1] پیامبر (ص) اصول کافی جلد 3 صفحه 631