حنّان...

  "او" همان است که آن روز لعنتی در قطار گفت چشمانت را ببند کمی دراز بکش بعد خیره شو به بیرون و اشک بریز و با "من" حرف بزن ."او" همان است که آن صبح زیر قبه امام رئوف (ع) بند دلم را از همه قیود آزاد کرد و بغض فروخرده ام را گشود و گفت: اشک بریز و اعتراف کن.

"او" همان است که آن اتفاق وحشتناک اما واجب را با سفر مشهد همزمان کرد تا من جایی را برای آرام شدن داشته باشم.

"او" همان است که وقتی برگشتم چنان آرامشی بر قلبم نهاد که باورم نشد این منم.

"او" آنقدر با گذشت و مهربان و صبور و...است که باورنکردنی ست.

"تو" یا همان "او" چقدر می توانی صبور باشی؟ چقدر می توانی زشتی ببینی؟ چقدر می توانی عهد و پیمان شکنی ببینی اما همه را با یک ببخشید گفتن فراموش کنی، قلبم را از نو لباسی سپید بپوشانی و بگویی: این تویی حنّان! قلبت را ببین چقدر سپید است. چقدر آرام است. "من" را ببین که در همین قلبت هستم و چقدر به تو نزدیکم.

حنّان! تا این جایش با "من" بود، از این به بعدش با تو، یک قدم بیا بقیه اش با "من"...

و "تو" چقدر خوبی، و من چقدر پست و حقیر و فقیرم که همه این مدت ندیدمت یا گمت کردم یا گم شدم، اما "تو "حرم امام رئوف را بر سر راهم گذاشتی تا از نو پیدا شوم.

او، تو، انیس، رب، اله، حنّان؛ چگونه در برابر این همه مهربانی پاسخگو باشم؟

من فقط در حرم گفتم " دوباره می شود کمی مرا بغل کنی خداو آغوشت چقدر گرم و آرام بود چقدر دوست داشتنی بود، چقدر امام عشق قشنگ گفت:آن کس که "تو" را نیافت چه چیز یافته؟ و آن کس که "تو" را یافت چه چیز را نیافته؟

خدای حنّانِ من! آغوشت را از من مگیر. بگذار لذت این آرامش و امید تا همیشه همراهم باشد. بگذار در آغوش گرم و مهربانت لباس مشکی ام را برای امام عشق بپوشم.

بگذار در آغوشت بمانم، همین برایم بس است از تمام داشتن ها و نداشتن ها

"تو" که باشی من همیشه آرامم.

اگر دست از پا خطا کردم دستم را رها مکن و مرا تنها مگذار اما خودت نشانم بده که راه را به خطا رفتم.

تو برایم کفایت می کنی...

پ.ن:1-چقدر در پس این نوشته ها اشک ریختم، نمی دانم، روضه نبود اینها،سختی نبود، درد نبود، همه اش دلتنگی های دخترکی بود که تازه در آغوشت آرام گرفته بود و ترسید این را هم از دست بدهد.

صبر .. صبر.. صبر...

چقدر این کلمه زیباست...

و لِربّک فَاصْبر...

نوشته شده در اول محرم الحرام 1435 هجری قمری

2- حنّان، یکی از زیبا ترین صفات خداست به معنای بسیار بخشنده و بسیار مهربان..

بگذار این سال های حرام بگذرد...

در قبایل عرب همواره جنگ بود‌ اما مکه زمین حرام بود و چهار ماه رجب. ذی القعده. ذی الحجه و محرم زمان حرام بود. یعنی که در آن جنگ حرام است. دو قبیله که با هم می جنگیدند تا وارد ماه حرام میشدند جنگ را موقتا تعطیل می کردند اما برای اینکه اعلام کنند در حال جنگند و این آرامش از سازش نیست و چون ماه حرام رسیده است و  بگذرد جنگ ادامه خواهد یافت سنت بود که بر قبه خیمه فرمانده قبیله پرچم سرخی برمی افراشتند تا دوستان دشمنان و مردم  همه بدانند که جنگ پایان نیافته است.

....

آنها که به کربلا می روند می بینند که جنگ با پیروزی یزید پایان گرفته و بر صحنه جنگ آرامش مرگ سایه افکنده است. اما می بینند که بر قبّه آرامگاه حسین پرچم سرخی در اهتزاز است.

بگذار این سال های حرام بگذرد...

پ.ن: برگرفته از پک فرهنگی آن پرچم سرخ/ شهرداری تهران/محرم ۹۱